سلام.
چقدردلم برای بارون،زمستون، پاییز،هوای سرد که وقتی یه کم زیاد توش می مونم دندونام از شدت سرما دیگه حتی به هم نمی خوره ُ فقط محکمُ محکمتر رو هـ ـم فشار میدم.چقدر دلم برای اون بارونای رگباری که وقتی وسط خیابون زیر اون رگبارا گیر می کردم موش آب کشیده می شدم،چقدر دلم برای گوله گوله برفای زمستونُ،هر از گاهی اون تگرگاش، که وقتی به پنجره میخورن،می دویدم دم پنجره که ببینم صدای چیه ُبعدبا هیجان می گفتم واااااااای چه تگرگی!!!چقدردلم برای اون برگای خشکی که وسط کوچه یا پیاده رو ها رو زمین ریخته و من تا روشون پا نذارمُ صدای خش خش شونُ نشنوم ول کن نیستم،چقدر دلم برای این هوای وسط پاییزی، با این بادی که با بارون قاطی شده و این بارونی که الان دلم می خواست می رفتم زیرش وای میستادمُ صورتمُ بالا میگرفتم تا برخورد قطره قطره شُ باصورتم حس کنم تنگ شده بود.
واقعآ خدا چقدر قشنگ همه چیزُ به جا آفرید که ما اینجوری لذت ببریم.
الان که کناره پنجره تا نیمه خم شده بودم که بارونی بشم:)) داشتم فکرمیکردم مگه می شه کسی ازبارون بدش بیاد؟؟؟ یه دفعه یاد این کارتون خوابا افتادم که الان یه جایی پناه گرفتن ُ هی می گن ای خدا پس کی بارون بند مییاد؟!!!!! بعد من اینجا چقدر شاد میگم واااااای من عاشق بارونم:)) اِ خوب مگه چیه!!!!
انقدر الان دلم پیاده روی میخواد.

